درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سخن بزرگان

سخنان جاودانه ها

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند

 چنین گفت رستم به اسفندیار   که کردار ماند ز ما یادگار . فردوسی خردمند


 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار

 خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود  . نادر شاه افشار

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است . نیچه


شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند.  نیچه


 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش . اُرد بزرگ


آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها (اقیانوسها) به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ اُرد بزرگ
 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید . جبران خلیل جبران


حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. جبران خلیل جبران

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته


زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است . گوته

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


مهم ترین کار ما این نیست که ببینیم در دور دستهای مبهم و ناپیدا چه چیز هایی و جود دارد . کار ما این است که به آنچه آشکارا در پیش رو داریم بپردازیم . وینستون چرچیل

 خوردن کلمات مرا به سوء هاضمه دچار نکرده است . وینستون چرچیل

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید. جرج برنارد شاو

انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند. برنارد شاو  
 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. تولستوی


همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم .پاستور


تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت. لویی پاستور

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید  . برایان تریسی
      
داشتن اهداف  روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است . برایان تریسی

 

 

دارفور؛ میدان منازعه قدرت ها


ترجمه و تنظیم: مژگان نژند
برنامه دیپلماتیک جهانی در مورد مسئله «دارفور» نه اتفاق است و نه نتیجه بحرانی شدن غم انگیز و ناگهانی وضعیت و منازعه ای که از سال ها پیش در این ایالت غربی سودان جریان دارد.
واژه بسیار پراهمیت «نسل کشی» نخستین بار در سال 2004 و توسط «کالین پاول» در مورد منطقه «دارفور» به کار گرفته شد.
سوء استفاده از این واژه، که در نقض توصیفی که سازمان ملل «در کنوانسیون بین المللی علیه نسل کشی ها» مصوبه 9 دسامبر 1948 (و اجرای 12 ژانویه 1951) ارائه داد انجام پذیرفته، از هنگام فروپاشی اتحاد شوروی به عنصری ثابت در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است، اگر چه این کشور در شمار امضا کنندگان کنوانسیون قرار دارد. اما، واشنگتن ثابت کرده است که هیچ اهمیتی برای حقوق بین الملل قائل نیست و ترجیح می دهد سودان را - که خود یکی ازامضاکنندگان کنوانسیون است- به این جنایت متهم سازد تا دیگر همسایگانی چون چاد، کنگو و جمهوری آفریقای مرکزی که از امضای آن سرباز زده اند. پس به چه علت عبارت «نسل کشی در دارفور» با وجود آن که به دلیل اشاره اش به آلام و درد و رنج های واقعی مردمی فقیر و مستضعف لرزه بر اندام می افکند، اینچنین باب گردیده است؟
مطلب ذیل برگرفته از پایگاه اینترنتی «آنتی امپریالیسم» است که با هم می خوانیم.
سرویس خارجی کیهان
«الکس دوال»، یک دانشگاهی آمریکایی که اخیراً به موضوع نسل کشی، پیامدهای آن و
سوء استفاده هایی که از این واژه گردیده پرداخته است، اینگونه نتیجه می گیرد که چنانچه «نسل کشی» در «دارفور» وجود دارد، پس «نسل کشی» در کنگو، بروندی، اوگاندا، نیجریه و بسیاری کشورهای دیگر نیز در حال وقوع است!
«الکس دوال» مدیر «برنامه پژوهش در علوم اجتماعی» نیویورک و عضو سازمان «اقدام برابری جهانی» در دانشگاه «هاروارد» نیز هست. وی تاکنون دو کتاب بسیار مستند درباره «دارفور» به رشته تحریر درآورده که در آن ها به ویژگی های اجتماعی، نژادی و فرهنگی ساکنان این منطقه پرداخته است؛ ویژگی هایی واقعی و بسیار متنوع که هیچ گونه ارتباطی با تصویر کاریکاتور گونه و بی اساسی که رسانه های «مطیع» عرضه داشته، دارفوری ها را «آفریقایی هایی» قربانی «اعراب» جلوه می دهند و این موضوع را القا می کنند که ساکنان دارفور«آفریقایی هایی مهربان» هستند که قربانی «اعراب بدجنس» شده اند، ندارند (این که اعراب از دریای سرخ عبور کرده و در سودان مستقر شدند رویدادی تاریخی است، اما به دوران حضرت محمد(ص) بازمی گردد و طول زمان به اندازه کافی جمعیت را مخلوط کرده است). بنابراین، به دو شیوه می توان از «دارفور» یاد کرد:
¤ شیوه انسانی: در منطقه ای فقیر از کشوری فقیر«جنگی داخلی» آلام و رنج های انسانی مهمی را پدید آورده است.
¤ شیوه سیاسی: سودان موضوع رقابت هایی میان قدرت های بزرگ است و از سوی آمریکا که مترصد به سرنگونی رژیم کنونی سودان است، زیر سوال قرار گرفته و «جنگ داخلی» نیز صرفاً حاصل عملکرد شهروندان سودانی که به کشت و کشتار یکدیگر پرداخته اند، نیست.
موضوع تحلیل ما شیوه نخست نیست که به کار سازمان های غیردولتی جهانی، مانند عفو بین الملل، پزشکان بدون مرز، صلیب سرخ و بسیاری دیگر، مانند سازمان های غیردولتی اختصاصی، می آید که به خاطر نیازهای این آرمان تاسیس گردیده و به ویژه در جست وجوی نفوذ بر افکار عمومی غربی به منظور مهیا ساختن آن برای تایید اقدامات سیاسی- نظامی پنهان یا علنی که دولت هایشان علیه قدرت حاکم بر سودان طراحی و یا آغاز کرده اند، هستند.
دلیل واقعی این توجه
به سودان چیست؟
سودان بزرگترین کشور آفریقایی است که پنج برابر کشور فرانسه مساحت و 33 میلیون جمعیت دارد، بسیار کم صنعتی گردیده و تحت فشار عظیم دستگاه امپریالیستی غربی قرار دارد. این کشور، واقع میان مناطق حاره و استوایی، بر بیش از 2500 کیلومتر از شمال تا جنوب و دره علیای رود نیل دامن می گستراند، که دراین سرزمین به دو رود بزرگ «نیل سفید» که از جنوب سرچشمه می گیرد» و «نیل آبی» تقسیم می گردد که از اتیوپی می آید و ستون فقرات این مجموعه بزرگ را تشکیل می دهد و غالب جمعیت، از جمله «خارطوم» بزرگ را با 7 میلیون سکنه اش متمرکز می سازد. سودان چه به لحاظ مناطق آب و هوایی و پستی ها و بلندی هایش و چه از نظر مردم و فرهنگ هایشان بسیار گوناگون است و با این حال به گفته برخی وجود دارد و باقی است: زیرا که از ماورای تاریخش هرگز به هیچیک از امپراتوری های نیل تعلق نداشته است، مگر برای کوتاه مدت. زیرا که از توطئه های تقسیم قبیله ای که در آفریقای غربی با حمایت مصمم استعمار اروپایی و به ویژه فرانسوی، به تجزیه سرزمین ها انجامیده، گریخته است. زیرا که استعمارگر انگلیسی تمام تلاش خود را به کارگرفت تا افسران انقلابی مصری به هنگام استعمارزدایی قدرت خود را به سودان گسترش ندهند. و این که دو عامل اتحاد وجود دارد: اسلام، دین حدود 60 درصد مردم، و زبان عرب که زبان غالب است اما در عین حال، این دوعامل اتحاد به حذف اقلیت های زبانی، فرهنگی و دینی و حتی ایجاد یک بلوک مسلمان متحد نیانجامیده، تعلقات قبیله ای همچنان زنده و پابرجا باقی مانده است.
بنابراین، سودان کشوری آفریقایی است که غالب مردم آن مسلمان و عرب زبان هستند و درخلال مقاومت، ابتدا در برابر استعمارگری و سپس، پس از استعمارزدایی، در مقابل گرایش های شدید جدایی طلبی در جنوب و شمال شرقی، وحدتی را در نبرد و منازعاتی را برای خود پدید آوردند که بسیار شدیدتر از منازعه «دارفور» بود.
از هم فروپاشی این کشور که مادامی که بهره برداری از ثروت های طبیعی اش- با توجه به عظمت این سرزمین، فقر و یا عدم وجود شبکه های ترابری- دشوار بود، برای امپریالیسم در درجه دوم اهمیت قرار داشت، از لحظه ای که این ثروت ها (و در درجه نخست، نفت آن) نویدبخش و قابل استفاده گردیده و از سوی شرکتهای خارجی - که غالبا نیز «غربی» نیستند - مورد بهره برداری قرار می گیرند، به موضوع و محور اصلی و مرکزی تبدیل گردیده است.
بنابراین، امپریالیسم غربی اقدامی چند جانبه را آغاز کرده که رقابت ها را نیز از نظر دور نمی دارد، مانند رقابت میان فرانسه و آمریکا که هدف آن یا تجزیه ایالات مختلف بود، و یا «سومالیایی کردن» این کشور، به معنای تخریب و انهدام دولت و ایجاد اغتشاشی که طی آن قدرت به دست گروههای مسلح بیفتد که از مالیات بر صادرات (مانند مالیاتی که بر تریاک افغانستان بسته می شود) روزگار می گذرانند. اما، این چشم انداز دوم هنوز بسیار دور از دسترس است و بدون مداخله نظامی گسترده آمریکا امکان پذیر به نظر نمی رسد. این گونه اقدام در جنوب با شکست روبرو گردیده اما این احتمال وجود دارد که به مناسبت رفراندومی که در توافق های صلح پیش بینی شده و قرار است درسال2008 برگزارگردد، از سرگرفته شود. همین اقدام بلافاصله پس از آرام شدن اوضاع در جنوب، در «دارفور» آغاز گردیده است.
بدون آن که وارد جزئیات تاریخ معاصر سودان شویم، باید خاطرنشان کنیم که رژیم های مختلفی که یکی پس از دیگری بر سودان حکومت کردند، اگرچه قدرت را با زور به دست گرفتند، اما پس از آن ازطریق انتخابات جایگاه خود را تثبیت کردند و این که فدرالیسم که به کمک قانون اساسی سال 1975 برقرار و به دنبال تصویب قانون اساسی سال 1999ریشه ای عمیق یافته، شیوه سازماندهی این کشور باقی مانده است. بنابراین، وحدت سودان به رغم شورش های منطقه ای در جنوب وشمال شرقی، نه در داخل و نه از خارج هرگز قاطعانه و به طور جدی زیرسؤال نرفته و هیچیک از همسایگان دراین کشور مداخله نکرده اند، مگر به شیوه پنهان!
جنگ های داخلی سودان، سکوت ها، «قشقرق»ها
از میان شورش های منطقه ای، مهمترین آنها از سال 1990 در جنوب سودان به وقوع می پیوندد که در واقع چیزی نیست جز فعال شدن مجدد مخالفتی کهنه و قدیمی که با روی کارآمدن اسلامگرایان در «خارطوم» احیا شده است. منازعه پیشین میان مناطق جنوب - که اسلام در آن در اقلیت قرار داشت و مردم غالبا مسیحی و کافر بودند- و قدرت مرکزی درسال1975 و درپی توافق های «آدیس آبابا» و برقراری قانون اساسی فدرال پایان یافته بود. اما، جنگ داخلی جدید با فعالیت شدید
رسانه ای در غرب روبرو نمی گردد، آن هم به این دلیل ساده که از حمایت های مهمی در خود غرب برخوردار است: حمایت مسیحیان بنیادگرای آمریکا و صهیونیست ها که هر یک به نوبه خود سعی در شیطانی جلوه گر ساختن رژیم «اسلامگرای» خارطوم دارند، با این امید پنهان که به تجزیه این کشور و استقلال جنوب دست یابند.
«جنبش آزادی بخش سودان» و بازوی مسلحش ازسوی «جان گارانگ»، هدایت می شوند که افسری است که در آمریکا آموزش دیده و از حمایت های بیشماری در خارج برخوردار است: حمایت آمریکا، اسرائیل و اوگاندای همسایه که تامین کننده اسلحه و مهمات است. اما، این حمایت ها صرفا ایدئولوژیک نیست. جنوب سودان منطقه ای است که ثروت های مهم نفتی را در خود دارد. نخستین تجسس ها و اولین اکتشافات را شرکت های غربی- و در صدر آنها، شرکت آمریکایی «شورون»- انجام داده و به استخراج نفت در دریای سرخ و جنوب سودان پرداخته بودند- اما، چریک های جنوب ادامه این فعالیت را غیرممکن می ساختند و به همین خاطر نیز «شورون» همانند «توتال» کار در این منطقه را رها کرده بود.
این در حالی است که، برای فروش نفت جنوب در بازار جهانی، باید از مرکز و شمال سودان عبور کرد و به دریای سرخ رسید. بنابراین، چنانچه قدرت مرکزی اجازه عبور نفت بین ذخایر زیرزمینی جنوب و دریای سرخ را ندهد، از دیدگاه یک شرکت چند ملیتی آمریکایی یا اروپایی که نگرانی اولیه اش توسعه سودان نیست، استخراج آن امری بیهوده به نظر می رسد. پس، این اندیشه می تواند شکل پذیرد که سرنگونی رژیم الزامی است و استفاده از چریک های جنوب می تواند رژیم را تضعیف سازد. جنگی داخلی از این نوع که نتیجه اش می تواند کاپیتالیسم غربی را ارتقا بخشد، هیچ گونه همدردی را در رسانه های غربی بر نمی انگیزد، همین طور اجرای هیچ طرح «جنگ بشردوستانه»ای را- آن گونه که در همان دوران در یوگسلاوی جریان داشت- موجب نمی گردد. این جنگ به وقوع پیوست و خسارات انسانی فراوان به بار آورده و جابه جایی های مهم مردم را نیز سبب گردیده، اما امپریالیسم که باعث و بانی آن بود، تبلیغات چندانی برای آن به راه نینداخته است. تنها اقدام جنگی مستقیم امپریالیست بمباران یک کارخانه داروسازی «خارطوم» به دستور «کلینتون» و براساس این فرض بوده که این کشور سلاح های میکروبی تولید می کند، و بهانه آن نیز حضور «تروریست های اسلامگرا» در خاک سودان بود که- به درست یا به غلط- متهم بودند که در نخستین انفجار «مرکز تجارت جهانی» نیویورک (1993) دست داشته اند.
نفت، عامل همگرایی
معهذا، به رغم جنگ داخلی که به طول می انجامد و ده ها هزار قربانی بر جای می گذارد، راه خروج از بحران اندک اندک شکل می گیرد. دولت سودان درها را به روی شرکت های نفتی جدید- چینی، مالزیایی و اندونزیایی- می گشاید. این شرکت ها تجسس ها را در جنوب از سر می گیرند، کار استخراج را آغاز می کنند و با توافق دولت به احداث شاه لوله نفتی می پردازند که نفت را ابتدا به «خارطوم»- که در آن پالایشگاهی ساخته می شود- هدایت کرده و سپس به سمت یک بندر جدید نفتی در دریای سرخ در جنوب «بندر سودان» (پورت سودان) انتقال می دهد. به موازات این مسئله، توافقی بر سر تقسیم درآمدهای نفتی میان منطقه تولیدکننده و قدرت مرکزی به عمل می آید. بنابراین، شرایط صلح تدریجا مهیا می گردد و در سال 2002 توافق مزبور به امضای «جنبش آزادی بخش سودان» و دولت خارطوم می رسد. «جان گارانگ»- که اندکی بعد در یک سانحه هلی کوپتر جان می بازد (و پرونده نیز خیلی زود بسته شده و موضوع فیصله پیدا می کند)- به معاونت ریاست جمهوری منصوب و سودان از سال 1999 به عاملی- فعلا متوسط- در بازار نفتی جهان تبدیل می گردد. یا به عبارت دیگر، بر سر شرکت های
چند ملیتی آمریکایی «کلاه می رود.»
و «دارفور» وارد صحنه می شود
از دید کارشناسان استراتژی واشنگتن که کاملا متزلزل شده اند، «دارفور» حقیقتا موردی پیش پاافتاده در حد دانش آموزان مدرسه ای است! منطقه ای به دور از پایتخت، دور افتاده از باقی کشور، با جاده هایی که همیشه قابل استفاده نیستند، اما قابل دسترسی تر برای همسایگانی چون چاد و لیبی تا قدرت مرکزی! منطقه ای سرشار از وعده های نفتی و صحنه جنگی داخلی میان دو گروه رقیب که بیشتر سودای سهیم شدن در یک خوان نفتی
آینده را در سر می پرورانند
تا استقلال
سیاسی را... گزینه کاملا روشن است: باید دمل چرکین را «پخت» تا بتوان هرچه بیشتر و علنی تر مداخله کرد! البته، می توان بدون فوت وقت از طریق غرب و چاد- که تحت نفوذ فرانسه قرار دارد، اما دیکتاتور حاکم بر آن در عین حال روابط بسیار خوبی را با آمریکا حفظ کرده و از طریق حمایت از یکی از دو گروه شورشی، با کمال میل به این نقش تن می دهد- اسلحه دراختیار شورشیان قرار داد. اما، باید ضربه محکمتری وارد آورد. بنابراین، سودان در فهرست کشورهای خطرناک قرار می گیرد و تبلیغات رسانه ای جهانی برای قبولاندن اندیشه «مداخله» آغاز می گردد. می توان تاریخ آن را روزی در سال 2004 مشخص کرد، همان روز که «کالین پاول» وزیر خارجه به «سلاح کشتار سیاسی جمعی» یعنی اتهام «نسل کشی» روی می آورد. او بدین شکل مهر تأییدی بر تبلیغات ضدسودانی که لابی صهیونیست در آمریکا به راه انداخته و به تصویب کنگره این کشور نیز رسانده بود، می زند و در اصل موفقیت این تبلیغات گسترده را اعلام می دارد. سند صلح سودان (Sudan Peace Act) که در کنگره به تصویب رسیده و «بوش» را آن در اکتبر 2002 امضا کرده بود، درواقع به وزارت خارجه آمریکا این امکان مالی را می داد که مداخلات «بشردوستانه»اش را هم زمان با تحریم اقتصادی سودان آغاز کند.
و از همین تاریخ است که طرح مداخله نظامی- بشردوستانه رنگی واضح و رسمی به خود می گیرد، اما مقاومت دولت سودان را در مقابل خود دارد. خارطوم با حضور نظامی نیروهای اتحادیه آفریقا در «دارفور» موافقت می کند، درحالی که حضور کلاه آبی های سازمان ملل را مردود می شمارد. چرا که، همان گونه که پس از حمله سال 2006 اسرائیل در جنوب لبنان نیز رخ داد، تقریبا تمامی سربازان سازمان ملل از کشورهای ناتو هستند. دولت سودان همچنین به خوبی مشاهده می کند که از آغاز «جنگ علیه تروریسم»، پنتاگون درحال پا گرفتن در آفریقای شرقی است و با ایجاد پایگاه نظامی در جیبوتی (در دفاتری که ارتش فرانسه با محبت تمام و بسیار دوستانه دراختیار آمریکایی ها قرار داده است)، و اکنون بمباران سومالی و اشغال اتیوپی تحت نظر و مدیریت آمریکا، گام های خود را در این منطقه روزبه روز مستحکم تر می سازد. خارطوم به تجربه می داند که رژیم اوگاندا که در جریان شورش جنوب به طور منظم از جنبش آزادی بخش سودان و شاخه مسلح آن حمایت کرده، متحد وفادار آمریکاست و سرویس های مخفی و آژانس های امنیتی اسرائیل نیز در آن بسیار فعالند. دولت سودان می داند که چاد- کشوری که سازمان «شفافیت بین المللی» (Transparency international) آن را فاسدترین کشور آفریقایی می شناسد- از هنگامی که شرکت «اکسون» (EXXON) از نفت آن بهره برداری می کند، بسیار به آمریکا نزدیک شده است. مصر نیز خصومتی با خارطوم ندارد، اما در همان خطی قرار گرفته، که آمریکا در آن سیر می کند. بنابراین، سودان تقریبا در محاصره قرار دارد.
پس به مذاکره با شورشیان «دارفور» پرداخته، به توافق صلحی کامل با آنها دست می یابد که حقوق اقتصادی و اجتماعی فراوانی را برای مناطق «دارفور» قائل است. این توافقنامه صلح که به سه زبان عربی، فرانسه و انگلیسی تنظیم گردیده، می تواند به عنوان الگویی برای خروج از بحران در بسیاری از کشورها که درگیر منازعاتی مشابه اند مورد استفاده قرار گیرد. متأسفانه، یکی از گروه های شورشی که از سوی رژیم چاد حمایت می شود، حاضر به امضای آن نمی شود و بنابراین، آرامش به منطقه بازنمی گردد.
نفت سودان
این سند، مورخ سال 2002، به شاه لوله نفتی 1500 کیلومتری سودان اشاره دارد که «خارطوم» و «بشیر»، بندر نفتی جدید در 25 کیلومتری جنوب «بندر سودان»، را تغذیه می کند، و نیز مناطقی که امتیاز استخراج نفت آنها به شرکت های نفتی خارجی واگذار گردیده، و نشان می دهد که وسعت این امتیازات اکنون به جنوب «دارفور» رسیده است.
در این نقشه، اسامی شرکت های نفتی صاحب امتیاز مشاهده می شود، و از جمله آنها «توتال» (TOTAL) فرانسوی است که در خفا گفته می شود به احتمال قوی زیرمجموعه ای در محدوده واگذار شده به «پتروناس» (PETRONAS) مالزیایی است. «بزرگترین شرکت نفتی عملیاتی نیل»، شرکت چینی «سی .ان.پی.سی» (CNPC)، پتروناس» مالزیایی و «سوداپت» (SUDAPET) سودانی را در برمی گیرد، اما در آغاز شرکت «تالیسمن» (TALISMAN) کانادایی نیز در شمار شرکت های تشکیل دهنده این گروه چند ملیتی قرار دارد، اما زیر فشارهایی «بشردوستانه» در آمریکا و کانادا مجبور می گردد در سال 2003 سهم خود را به شرکت «ویدش» (VIDESH) هندی، شعبه «او.ان.جی.سی» (ONGC)، بزرگترین شرکت نفتی و گازی هند واگذار کند!
سودان زیر نورافکن های «بشردوستانه»
از این پس عبارت «کار کوشنه را انجام دادن» یا به «روش کوشنه عمل کردن» را به عنوان نماد هرگونه اغتشاش و ناآرامی رسانه ای به کار می بندیم که هدف آن بزرگنمایی هرگونه وضعیت تنش و یا منازعه و جانبداری منظم از منافع بزرگ کاپیتالیسم غربی- در صورتی که این منافع همگرا باشند- و یا منافع کاپیتالیسم فرانسوی- در صورتی که با منافع دیگر کشورهای امپریالیست همگرا باشند- است.
چهارچوب ایدئولوژیک و برنامه ریزی فعال رسانه ای- «کوشنه»- توسط «گروه بحران بین المللی» (INTERNATIONAL CRISIS GROUP)- یک گروه فشار که در «بروکسل» مستقر و «کریستین اوکران» یکی از رؤسای آن است- تأمین می گردد. یادداشت هایی که این گروه ارائه می دهد، اغلب از ماه ها قبل محورهای بزرگی را که بعداً خبر شماره یک و «تیتریک» رسانه های بین المللی را تشکیل خواهند داد، اعلام می دارند. در شمار اعضای شورای اداری «گروه بحران بین المللی» نیز، «کریس پاتن» رئیس سابق کمیسیون اروپا، «یوشکا فیشر» وزیرخارجه سابق آلمان، «زبیگنیو برژینسکی» کارشناس بزرگ استراتژی سیاست آمریکا در سال های دهه 80، «جرج سوروس» میلیاردر و تأمین کننده مالی انقلاب های رنگین، ژنرال «وسلی کلارک» فرمانده بمباران های ناتو در یوگسلاوی، و نیز بسیاری از نخست وزیران و یا رؤسای جمهور سابق از بلژیک، هلند، شیلی، فیلیپین و... قرار دارند. و البته، «مارتی آهتیساری» را نیز فراموش نکنیم که نخست وزیر سابق فنلاند و امروز رئیس افتخاری «گروه بحران بین المللی» است که از سوی «جامعه بین المللی» (یا به عبارت دیگر، واشنگتن و بروکسل) مأموریت یافته است به هر شکل کوزوو را از صربستان جدا سازد.
و اما، در حالی که «رسانه های دروغگو» و طوطی های «بشردوستانه» در ارتباط با سودان و دارفور به شیوه «کوشنه» عمل می کنند، در مورد وضعیت تأسف بار حقوق بشر در اوگاندا، همسایه جنوبی، سکوتی سنگین و عمومی اختیار کرده اند و این درحالی است که، دیکتاتوری غیرنظامی «موسوینی»، متحد وفادار آمریکا، یکی از خونخوارترین دیکتاتوری های آفریقاست. اما، بر رژیم اوگاندا همه چیز بخشوده می شود، کافی است که این کشور به دقت از «بانک جهانی» اطاعت کند و وسیله ای «مخفی» برای انتقال تمامی ثروت های معدنی باشد که از دهه ها پیش از ایالات شرقی کنگو استخراج و از طریق «کامپالا» به بازار جهانی پیوسته اند. این قاچاق کاری بسیار سهل و آسان است، چرا که در مورد موادی چون طلا، الماس و کولتان (ماده ای کانی متشکل از «کولومبیوم» و «تانتال» که به طور فزاینده ای در کلیه «تراشه »های الکترونیک به کار می رود) انجام می پذیرد که بهای آن ها به ازای هرکیلوگرم بسیار گران است و حملشان به ساختارهای زیربنایی جاده ای ویژه- که این منطقه امروز فاقد آنهاست- نیاز ندارد.
راه حل مسئله «دارفور»
و اما، راه حل مسئله «دارفور» به همان اندازه که در سودان نهفته است، به چاد نیز مربوط می شود. در بهار 2004، «هرمن جی. کوهن»، معاون وزیرخارجه آمریکا در امور آفریقایی، در مصاحبه ای با رادیو بین المللی فرانسه خاطرنشان می سازد که چاد نقشی مخرب در منازعه «دارفور» ایفا می کند. وی در تابستان 2006 نیز در سایت اینترنتی انجمن «عملیات صلح بین المللی» اعلام می دارد: «دبی به خاطر صلاح چاد و سودان باید کنار برود.» او با این اعلام در واقع بر حمایت مادی و مالی دیکتاتور چاد از شورشیان «دارفور» صحه می گذارد و به آن رسمیت می بخشد.
چین در خط اول
کشور چین با فراهم آوردن امکانات مادی توافق نفتی نقش مهمی را در حل و فصل جنگ جنوب سودان ایفا کرده است. این توافق که تأمین سوخت این کشور با نفت سودانی را تضمین می کند (85 درصد صادرات نفتی سودان)، همچنین امکان بهره برداری از ذخایر نفتی، احداث پالایشگاه خارطوم (که اقتصاد سودان بدان وابسته است)، احداث لوله نفتی و در مجموع پیشرفت قابل توجه اقتصاد سودان و بهبود اوضاع مالی این کشور را نیز فراهم آورده است.
چین به طور همزمان در مدرنیزه کردن اقتصاد سودان در دیگر بخش ها نیز بسیار مؤثر واقع شده، و به عنوان مثال، صنعت پنبه این کشور را به ابزار و تأسیسات جدید که سبب رشد تولید و صادرات منسوجات گردیده، مجهز ساخته است.
دخالت های چین که به رشد اقتصادی سودان بسیار کمک کرده، از طریق بیرون کشیدن این کشور از چنگال «صندوق بین المللی پول» و «بانک جهانی»، سلطه چند ملیتی های نفتی غربی و بنابراین، به وضوح در مسیر رویارویی با منافع کاپیتالیستی غربی، انجام می پذیرد.
کشور چین که بسیار مورد قبول دولت سودان قرار دارد (سودان در شمار کشورهای آفریقایی دوست قرار داشت که در پاییز 2006 به منظور شرکت در اجلاس سران چین- آفریقا بسیار مورد استقبال پکن قرار گرفتند) و آمریکا نیز به منظور کنار زدنش از سودان آن را مستقیماً هدف گرفته، دخالتی روزافزون را در جست وجوی راه حلی برای پایان بخشیدن به منازعه «دارفور» پی گرفته است. بدین سان، «لیوگویجین»، فرستاده ویژه چین برای «دارفور» تلاشی پیگیر را برای برقراری صلح دنبال می کند. چین همچنین هماهنگ با اتحادیه اروپا و سازمان ملل تلاش خود را بر پایان بخشیدن به درگیری ها، بازگشت مردم به یک زندگی عادی (نیروهای زبده چینی عازم محل خواهند شد تا به بازسازی ساختارهای زیربنایی اولیه کمک کنند) و اجرای توافق های صلح متمرکز ساخته است.
در مقابل این وضعیت که آمریکا از هر جنبه در آن بازنده است، راهی برای واشنگتن باقی نمی ماند جز اجرای سیاست «وضعیت بحرانی»، که عبارت است از: فجیع جلوه دادن بحران «دارفور» از طریق رسانه ها، خرابکاری در تلاش های صلح و سپس، استفاده از زور به منظور استقرار رژیمی «مطیع» در خارطوم!
این سیاست چندان بارز و مشخص است که جنبش فکری «نجات دارفور» (SAVE DARFOUR) که لابی صهیونیستی و محافل هالیوودی بخوبی از آن حمایت و آن را پی می گیرند، امروز بسیار بیشتر از جنبش های اعتراض به جنگ عراق در خیابان افکار عمومی بسیج می کند، و شعار تظاهرکنندگان خطاب به دولت آمریکا نیز رنگی دیگر به خود گرفته است: «عراق را ترک کنید، به دارفور بروید»!

 
تکرار قرون وسطا در دهه 50 شمسی

 


 

به قلم : قاسم حسن پور
تغییر ساختار (54 - 52)
با توجه به تضعیف کمیته مشترک، ساواک در اوایل سال 1352 طرحی را درمورد تغییر ساختار کمیته مشترک ضد خرابکاری تهیه و برای شاه ارسال نمود که مورد تصویب او قرار می گیرد. بر اساس این طرح، رئیس کمیته از بین امرای ساواک انتخاب گردیده و بولتن های ویژه کمیته مشترک نیز توسط ساواک تهیه و برای شاه ارسال می شد. اعتبارات مالی سنگین آن نیز به دستور شاه از بودجه نخست وزیری تأمین می شود.
ارتشبد نصیری طی نامه ای درخواست بودجه را این گونه عنوان می کند:
«به فرمان مطاع اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، از تاریخ
1.3.52 ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک و شهربانی کل کشور به یک نفر از افسران ساواک محول شده است. مستدعی است مقرر فرمایید بودجه مصوب کمیته را در مرکز به قرار ماهانه سه میلیون ریال از تاریخ اول تیرماه و بودجه کمیته های شهرستان ها را به قرار ماهانه یک میلیون و دویست هزار ریال از تاریخ اول خرداد 1352 در وجه سرتیپ رضا زندی پور رئیس کمیته، پرداخت فرمایید».
سازمان جدید با 538 نیرو و پست سازمانی دائم و موقت زیرمجموعه اداره کل سوم امنیت داخلی بوده و رئیس آن ضمن حفظ سمت، معاون مدیر کل نیز می باشد. در ساختار جدید صرفاً کارهای اجرایی، تأمین و نگهداری زندانی به شهربانی سپرده شده وبرای هماهنگی بیشتر نمایندگانی از ارتش و ژاندارمری در آن حضور داشتند. در واقع اداره کل سوم، حاکم مطلق کمیته مشترک می گردد.
اول خرداد ماه سال 1352 سرتیپ رضا زندی پور56 از طرف شاه به عنوان رئیس کمیته مشترک منصوب شد و ساواک با به حاشیه راندن شهربانی، قدرت را قبضه نموده و خشن ترین و عقده ای ترین بازجویان و شکنجه گرانی را که با فراگیری آموزش از سرویس های امنیتی بیگانه، مدرن ترین وسایل و جدیدترین و مرگبارترین شیوه های شکنجه را که در اوین از آن استفاده می کرد در کمیته مشترک به خدمت می گیرد و همچنان به رابطه آموزشی نیروهای خود با سرویس های اطلاعاتی آمریکا، انگلیس و خصوصاً اسرائیل ادامه می دهد. به همین دلیل سال های 52 به بعد را می توان سال های اوج شقاوت و خشونت در کمیته مشترک به حساب آورد.
از همین سال بود که روند دستگیری ها به طور بی سابقه ای افزایش یافته و بازجوها و شکنجه گران در سه شیفت پی در پی در طول شبانه روز مشغول بازجویی از انقلابیون بودند. وضع به گونه ای بود که لحظه ای ناله و فریاد مبارزینی که شکنجه می شدند در این ساختمان قطع نمی گردید.
کمیته مشترک ظاهراً بازداشتگاه بود که می بایست متهمان را در این محل در مدتی کوتاه بازجویی و پس از آن روانه زندان هایی مانند قصر و اوین می نمودند. ولی بودند کسانی که حدود سه سال در این مکان اسیر بودند.
هزار توی بند و سلول ها
دور تا دور ساختمان کمیته را که از داخل استوانه ای شکل بود، اتاق های بازجویی احاطه نموده تا این امکان برای بازجو بوجود آید که متهم بدون هیچ مشکلی در اولین ساعات دستگیری، در اختیار وی قرار گیرد.
وجود چهار بند انفرادی با هشتاد و شش سلول «5.2 * 5.1 متری» و دو بند عمومی با 18 سلول »سی متر مربعی« که حداکثر گنجایش 250 نفر را داشت در این ایام دو یا سه برابر ظرفیت خود را شاهد بود. دستگیری ها به حدی زیاد بود که در سلو لهای انفرادی چهار تا پنج نفر جا داده می شدند. زیرانداز سلول با چند لایه از چرک و خون پوشیده شده بود که زیلو یا گلیم بودن آن تشخیص داده نمی شد. عدم وجود تهویه، نبود نور کافی، دیوارهای دوده گرفته و سیاه، زیلوهای آلوده و... فضای غیر قابل تحملی را به وجود آورده بود. و تنها کسانی می توانند آن شرایط را درک کنند که در این مکان بسر برده باشند. بعضی مواقع به جهت ازدیاد جمعیت در یک سلول به قدری فضا تنگ می شد که طول سلول برای خوابیدن آنها کافی نبود و لذا از عرض سلول برای خوابیدن استفاده می کردند و این در حالی بود که عرض سلول به اندازه طول قد یک انسان عادی نبود و لذا در این حالت زندانیان به صورت چمباتمه و کتابی کنار هم می خوابیدند. در این حال خوابیدن به جهت نزدیک شدن مجرای تنفسی زندانی با فرش کف سلول بوی متعفن آن شکنجه مضاعفی بود بر شکنجه های دیگر.
تنها وسیله گرمایشی برای فصل سرما در هر بند، یک دستگاه بخاری کارگاهی بود که صدایی ناهنجار داشت و فقط اطراف خودش را گرم می کرد. از این بخاری به علت نداشتن لوله خروج دود و همچنین سوخت ناقص،57 دوده زیادی به داخل بند وارد می شد به طوری که تمامی دیوارها و سقف پوشیده از یک لایه دوده بود.
برای فصل گرما هم در هر بند یک هواکش بزرگ نصب کرده بودند که مقداری هوا را جابه جا می کرد ولی از گرمای بند چیزی کاسته
نمی شد. بعضی مواقع در سلول های عمومی تا دو سه برابر ظرفیت جمعیت جای می دادند که در فصل گرما وضعیت به صورتی درمی آمد که زندانیان برای تنفس هم دچار مشکل می شدند و برای رفع این نقیصه هرکدام به نوبت فرنچ خود را به سبک پنکه سقفی در فضا می چرخاندند و با جابه جا کردن هوا، مقداری فضای سلول را تعدیل
می کردند.
بهداشت
رفتن به حمام تنها با اجازه بازجو و هفته ای یک مرتبه، آنهم در پنج دقیقه، میسر بود و کسانی بودند که چهار ماه و شانزده روز در این مکان بودند و اجازه استحمام نیافتند.58 برای دستشویی رفتن هم روزی سه بار اجازه می دادند که بعضی مواقع از آنهم دریغ می کردند و امکانی برای تقاضای بیشتر وجود نداشت. و لذا زندانیان برای دفع ادرار و مدفوع خود از کاسه و لیوان پلاستیکی قرمزرنگ که برای خوردن غذا و چای به آنها داده شده بود استفاده می کردند و در فرصتی که برای دستشویی رفتن به آنها داده می شد ظروف را شسته و در آن غذا می خوردند.
ردّ خون
در و دیوارها و راهروهای بندها مملو از خون هایی بود که از بدن زندانیان بر جای مانده بود. معمولاً چند نفر ت ی به دست هم مدام کارشان پاک کردن همین خونهایی بود که از کف پای زندانیان جاری شده بود. فضایی بسیار نامطبوع و سیاه بر کمیته حاکم بود. بازجوها بیشترشان برای اینکه بتوانند این شرایط را برای خود قابل تحمل نمایند، از مشروبات الکلی و انواع لیکور59 به وفور استفاده می کردند.
افرادی که در اثر کابل، باتوم، شوک الکتریکی، صندلی داغ، قفس داغ و... بدن آنها مجروح و مصدوم شده بود را روانه مکانی به نام اتاق پانسمان می کردند. اگر مقداری مداوا صورت می گرفت، نه به خاطر مداوای شخص مجروح که به منظور بهبود یافتن محل شکنجه برای شکنجه های بعدی بود. اتاق پانسمان وجه مشترکی با مغازه کفاشی داشت، به این صورت که همان گونه که کفاش به راحتی نیم تخت را از ته کفش جدا می کند، در اینجا نیز بدون استفاده از داروهای بی حسی و به همان شیوه پوست کف پا را می کندند60 که این عمل موجب بی هوشی زندانی
می گردید. در تعویض باندهای پانسمان نیز به همین گونه عمل می شد.
ورود بی بازگشت
در ایام فعالیت کمیته مشترک که حدود شش سال طول کشید، هزاران نفر از زنان و مردان مبارز، در این مکان به بند کشیده شدند و دهها نفر از آنان با بدنی کاملاً سالم به این دژ خوفناک وارد شدند ولی در زیر شکنجه های بی رحمانه ای که بر روی آنها اعمال شد، جان به جان آفرین تسلیم نمودند و دژخیمان، جسم بی روحشان را از این مکان بیرون برده و در گزارش های خود علت مرگ آنان را دلائلی واهی همچون خودکشی، نارسایی کلیوی، کشته شدن در درگیری خیابانی و... قلمداد می کردند. ولی مقایسه برخی از سندهای موجود مانند گزارش ساواک با اسناد پزشکی قانونی و سندهای بیمارستان شهربانی و وجود تناقض در آنها، مشخص می گردد که این افراد در زیر شکنجه جان
باخته اند و متأسفانه محل دفن بسیاری از آنها پس از سالهای سال هنوز مشخص نشده است.61
البته این تعداد، جدای از کسانی هستند که در درگیری های خیابانی با اکیپ های گشت ساواک در خون خفتند و یا در بیدادگاههای رژیم به اعدام محکوم شده و به جوخه های مرگ سپرده شدند. فریدون توانگری (آرش) در پاسخ به سئوالی که خبرنگار تلویزیون در خصوص عکس العمل مقامات ساواک پس از شهید شدن انقلابیون زیر شکنجه چه بود؟ می گوید: «مقامات مافوق بعد از این ماجراها (کشته شدن افراد زیر شکنجه) عکس العمل خاصی انجام نمی دادند و فقط پرونده سازی می کردند،62 نامه ای تهیه می کردند که این شخص یا بر اثر خونریزی یا خودکشی در زندان فوت نموده است».63

56 - رضا زندی پور فرزند عباس شماره شناسنامه 2740، در سال 1307 هجری شمسی در آباده متولد شد. وی فارغ التحصیل دانشکده افسری بوده و دوره های اطلاعات و ضد اطلاعات و همچنین دوره دانشگاه جنگ و دوره ستاد فرماندهی را در آمریکا طی کرده و در دوران خدمتش برای کسب
آموز ش های لازم، به کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه و ایتالیا سفر کرد. زندی پور مدتی فرمانده توپخانه لشکر 64 رضائیه بوده و توسط فردوست نشان شده و یکی از افسران گارد شاهنشاهی می گردد و از اوایل خرداد سال 50 به ساواک مأمور می گردد. زندی پور در همین سال به دستور نصیری، رئیس ستاد جشن های 2500 در شیراز می گردد و پس از مدتی به سمت مشاور مدیر کل اداره کل سوم ساواک (پرویز ثابتی) منصوب می شود و در تاریخ 1.3.1352 توسط شاه به عنوان دومین رئیس کمیته مشترک منصوب می گردد. عدم تسلط او به کارهای اطلاعاتی از او یک مدیر تشریفاتی می سازد و در زمان مدیریت وی عملاً کمیته مشترک توسط پرویز ثابتی، حسین زاده و عطارپور اداره می گردید. زندی پور در تاریخ 26.12.1353 در خیابان فرح شمالی (سهروردی) توسط تیمی از سازمان مجاهدین خلق کشته شد. (آرشیو موزه عبرت ایران)
57 - یکی از دعاهای ما این بود که صدای این بخاری پلار قدیمی بیفتد، چرا که نه تنها حتی خود بخاری گرم نمی شد بلکه صدای ناهنجاری داشت که اعصاب همه را خرد می کرد. (آقای محمد محمدی استاد حقوق دانشگاه تهران؛ زندانی سیاسی قبل از انقلاب)
58 - اقتباس از کتاب آن روزهای نامهربان، مصاحبه خانم مرضیه
حدیده چی (دباغ) زندانی سیاسی قبل از انقلاب نوشته فاطمه جلالوند.
59 - نوعی نوشابه مسکر و تخدیر کننده که به اندازه شیشه های ادکلن متوسط بوده و در جیب بازجوها وجود داشت که در حین شکنجه دادن آن را سر می کشیدند. (اقتباس از مصاحبه مرضیه حدیده چی (دباغ)
60 - در کمیته مشترک پانسمان به معنای واقعی آن وجود نداشت. پس از اینکه محل زخم عفونی می شد مقداری محلول ضد عفونی کننده روی آن می ریختند. گوشت و پوست های فاسد شده را با قیچی می بریدند و سپس پماد روی آن می مالیدند.
61 - در این رابطه می توان به افرادی چون : منیری جاوید، دکتر مرتضی لبافی نژاد، مرتضی صمدیه لباف، شعاع الدین مشیّدی اشاره کرد.
62 - تهرانی در اعترافاتش می گوید: «اداره دادرسی چیزی نبود که خودش تصمیم بگیرد همه چیز به او تزریق می شد؛ فلانی ده سال، فلانی پنج سال یا ابد، از بازجو نظر می خواستند ولی بازجوها زیر بار نظر نمی رفتند ولی اگر هم بر فرض یک سالی را می گفتند، ناصری بلافاصله دوبرابر می کرد». (روزنامه کیهان، شنبه 26خرداد 1358 ، ص 8).
63 - آرشیو موزه عبرت ایران.

  
 

 

مقاله وارده-2 خلط عرفان و تصوف نقدی بر کتاب مشروطه ایرانی

به قلم علی اکبر بدیعی
در کتاب «مشروطه ایرانی» از قول استاد جلال الدین همایی نقل شده است که: «... وضعیت عرفان و تصوف در قرن هفتم و هشتم هجری بدین طریق بود که: «دو مکتب یا دو طریقه بزرگ در تصوف» وجود داشته است: یکی طریقه عطار و مولوی که همان تصوف عاشقانه است و دیگر مکتب سهروردی و محی الدین ابن عربی و ابن فارض که همان تصوف عابدانه است.»(1)
در این نقل از جناب همایی دو نکته در خور تأمل و بررسی است، یکی اینکه فرق است بین عرفان و تصوف، بدین استدلال که حافظ، این عارف بلندآوازه و این شاعر گرانمایه و گرانقدر با اینکه خود عارفی واصل بود و در چندین جای دیوانش از وصل حضرت حق و فرشتگان مقرب دم زده و گفته است:
«دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند...
... با من راه نشین باده مستانه زدند»
این بزرگ عارفی که تخلص خود را حافظ، یعنی حافظ قرآن برگزیده است از صوفیان به بدی یاد می کند و می گوید:
«صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد».
و دیگر اینکه عرفا را به دو فرقه «عشاق» و «عباد» قسمت کردن و هر یک را تابع مکتبی خاص دانستن چندان منطقی به نظر نمی رسد. چنانکه تقسیم جناب همایی که عطار را جزو متصوفه عاشق پیشه خوانده و او و مولوی را هر دو در یک طراز و طریقه نهاده اصولا تقسیمی نادرست به نظر می رسد؛ زیرا در عرفان به طور کلی «عشق» حرف اول را می زند و عارف تا عاشق نشود نمی تواند مراحل سلوک را طی کند چنانکه فریدالدین عطار نیشابوری در داستان «شیخ صنعان و دختر ترسا» می فرماید:
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمالش هرچه گویم بیش بود
و این بزرگ مرد، این پیر زمان و صاحب کمالات بی حد و حصر در سفری:
می شدند از کعبه تا اقصای روم
طوف می کردند سر تا پای روم
از قضا دیدند عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
عشق دختر کرد غارت جان او
ریخت کفر از زلف بر ایمان او
پیر عهد گفت چون دین رفت چه جای دل است
عشق ترسازاده کاری مشکل است
باری شیخ صنعان این پیر زمان، این دین دار شهرأ دوران وقتی دل در گروه عشق دختر ترسای «مسیحی» گذارد، جامأ درویشی برکند و زنار مسیحیت بر گردن آویخت. پس عرفان غیرعاشقانه نداریم و چنانکه در پایان همین داستان ملاحظه می شود، این عشق نیز سرانجام، عابدانه و متشرعانه می گردد. عرفان ابن عربی و سهروردی هم از «عشق» خالی نیست و نمی تواند هم باشد. کافی است برای اینکه واضح شود که مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) نیز متشرع بوده و به احکام شرع به صورت منطقی پای بند بوده است. به شعر وی اشاره شود:
«کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی(2)
اما سخن حافظ نیز به صراحت متشرعانه است و در عین حال عاشقانه بنابراین در برداشت حضرت همایی از عرفان و همچنین دیدگاه عالمانه نویسنده در مورد عرفان عاشقانه و عرفان متشرعانه جای حرف بسیار دارد.
مؤلف محترم، ساکن ایالات متحده آمریکا که معنا و مفهوم آمریکایی «آزادی»، «دموکراسی»، «قانون»، «حقوق بشر» و غیره را به خوبی درک و استنباط کرده است، نمی دانم در دوران پنجاه ساله سلطنت مطلقه رضاخان و پسرش، آیا به دنیا آمده بوده یا نه؟ و در ایران ساکن بوده یا خیر؟
آیا ایشان هرگز در آن زمان به زندان های مخوف و شکنجه های جان فرسای سازمان امنیت شاه، گوشه چشمی داشته اند یا خیر؟
ایشان که فتوای ضداستعماری مرحوم میرزای شیرازی را مبنی بر تحریم تنباکو در قضیه واگذاری امتیاز این کالا به رژیم انگلستان را ضداستبدادی و ضداستعماری نمی داند و چنین قلم فرسایی می کند:
«مخالفت روحانیت با دولت و ضدیت و مخالفت آنان با نفوذ کفار و ملل غیرمسلمان به تمایلات ضداستبدادی، ضداستعماری و حتی ضدامپریالیستی روحانیون تعبیر می گردید، حال آنکه نه میرزای شیرازی ضداستبداد و آزادی خواه بود و نه میرزای آشتیانی و نه هیچ کدامشان ضداستعمار یا ضدامپریالیست» (3)
ای کاش مورخ محترم، روشن می نمود که به جز صبغه ضداستبدادی و ضداستعماری روحانیون، تحریم تنباکو چه معنایی می تواند داشته باشد؟!
به راستی آیا میرزای شیرازی(ره) نمی توانست خدای ناکرده به مانند بسیاری از روشنفکران غرب زده، در برابر استعمار غرب، سیاست سکوت پیشه کند و از هزاران امتیاز برخوردار شود؟!
و این دقیقاً همان جایی است که متأسفانه، شبه روشنفکران مجبور می شوند، خورشید را انکار کنند. انکاری که تنها اهمیت تحقیق و پژوهش آنها را به زیرسؤال می برد.
مورخ محترم ساکن در جایی است که ادعا می شود بستر و خاستگاه دموکراسی و آزادی است، آیا لشکرکشی آمریکا به افغانستان و عراق را تأیید می کند و می داند که امروز در این دو کشور به برکت دموکراسی محمول در کوله بارهای سربازان آمریکایی چه بر مردم کشورهای عراق و افغانستان می گذرد؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- مشروطه ایرانی، آجودانی، ماشاء الله،
2- دیوان شمس، غزل 707
3- مشروطه ایرانی، پیشگفتار، ص 31.

 

انسان همان جایى است که تصمیم مى گیرد باشد. سارتو


میوه کشتن ، کشته شدن است . اُرد بزرگ


بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم . فردریش نیچه


در جوانی آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت درما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم ، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم .  پائولو کوئیلو


وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست . تناجیو 


چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را  . جبران خلیل جبران


کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  . نادر شاه افشار


اگر با شخص مباحثه کنیم و تمام قدرت استدلال و بیان خود را به کار اندازیم چقدر تلخ و خشمگین خواهیم شد وقتی که بفهمیم طرف نمی خواهد بفهمد و ما با اراده او سر و کار داریم. از اینجاست که منطق بی فایده است. شوپنهاور


غروب جان آدمی ، سپیده دمی به جهان دیگر است . اُرد بزرگ


دیوانگی محض است که کسی برای آنکه ثروتمند بمیرد ، زندگی خود را چون فقرا و بیچارگان به سر آورد . یورتن  


با دیگران بودن آلودگی می آورد . فردریش نیچه


خداوند آزادی را آفرید و بشربندگی را . آندره شینه


وقتی نهال آزادی ریشه گرفت به سرعت رشد ونمو می‌کند . جورج واشنگتن


کسی‌که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد. بنجامین فرانکلین


وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد. امرسون


هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته‌ام بیاموزم . گالیله


خواسته مراد از مرید خاموشی و ژرف نگریست ، و خواهش مرید از مراد ، نشان دادن مسیر پیشرفت .  اُرد بزرگ


ما از جنس رویاهایمان هستیم. ویلیام شکسپیر


اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی. لارنس استرن


هیچ چیز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن، آدمی را به خوشبختی نزدیک نمی‌سازد . موریس مترلینگ


چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی: «مثل من باش» . امانوئل کانت


یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی . بایزید بسطامی


اهل خرد ، پیشتاز روزگار خویش اند . ارد بزرگ


نمی‌توانید به ساختن دنیای بهتر امید داشته باشید؛ مگر آن‌که تک‌تک افراد اجتماع پیشرفت کنند. به این منظور هر یک از ما باید علاوه بر این‌که به پیشرفت خود می‌اندیشد، در برابر عموم افراد بشر نیز احساس مسؤولیت کند. وظیفة ما این است که برای کسانی که می‌توانیم، مفید واقع شویم . ماری کوری


دوستی همواره یک مسؤولیت شیرین است نه یک فرصت. خلیل جبران


شما دل به یار خود بسپارید ، ولی نه برای نگهداری آن ، زیرا فقط گرمی زندگی است که می تواند دلها را حفظ کند . جبران خلیل جبران


در میان شما هستند کسانی که خواسته اند برای گریز از تنهایی و بیقراری و یکنواختی ، به زیاده گویی و یاوه سرایی  روی آورند ، زیرا سکوت تنهایی تصویر روشنی از ذات عریانشان را در برابر چشمانشان می گشاید که با دیدن آن رعشه می گیرند و به گریز پناه می برند . جبران خلیل جبران


میان اشک مرد و زن فاصله و بازه ای از آسمان تا زمین است . اُرد بزرگ


در آغاز هر کار مهم زن وجود دارد . لافونتن


کسیکه همۀ سلاحهای خود را رها کرده و ناله کنان می گوید نمی توانم ، از من ساخته نیست و بدشانسم ، ترحم انگیزترین مخلوق دنیاست . لاواتر


قلب زن پرتگاهی است که عمقش را نمی توان تخمین زد . لافونتن


خردمند  هرگز غم آنچه را  از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . بزرگمهر


سرپرستانی که از ارزش سربازی می کاهند ، و پدر و مادرانی که ، پیشدار میهنداری فرزندان خویش می شوند ، به کشورشان پشت کرده اند  . اُرد بزرگ


گرچه دو مهفوم « زمان» و « تاریخ» ، مانند بسا مفاهیم دیگر، از ساخته های ذهن آدمیزادند و در « طبیعت » وجود ندارند، اما میان آنها تضادی هست که بر بسیاری از آدمیان آشکار نیست
عام ترین تعریفی که از مفهوم زمان به دست می توان داد، " تکرار پدیده های طبیعی بـــر ـ یا بـــرای ـ آدمی است". بعبارت ساده تر: اگر شما، دوبار یا چند بار شاهد روییدن جوانه ها بر درختان و یا دمیدن خورشید از مشرق و یا فرود آمدن برف از آسمان باشید، احساس زمان می کنید و چون جـُـز در خیال و خاطره، به « گذشته » باز نمی توانید گشت، « زمان » را رو به « آینده » می بینید
از همین تعریف، دو تبصره زاده می شود: اول آن که چون مفهوم « زمان » ، از « تکرار پدیده های طبیعی » بوجود می آید، یکنواخت است و دوم این که: چون رو به « آینده » دارد، گــُـذراست. پس صفات اصلی « زمان » : یکنواختی و گذرایی است
و حال آنکه « تاریخ » به گونه ای از زمان اطلاق می شود که « یکنواخت » و « گذرا» نیست. یعنی به دلیل وقوع حادثه ای مهم، از میان برهه های دیگر مشخص شده و به همان دلیل، در ذهن آدمی مانده است. پس صفات اساسی تاریخ « یکتایی » ( درمقابل یکنواختی زمان ) و « ماندگاری» ( در برابر گذرایی او ) است
بر مبنای همین صفات است که « زمان » را مـُولد زندگی جسمانی و برونی انسان و « تاریخ » را محصول حیات معنوی و درونی او می توان دانست و نیز، علوم و فنون و ادراکات بشری را با یکی از این دو قلمرو، متناسب و یا سازگار می توان یافت
« سیاست » که بنا بر یک تعریف مشهور باستانی، « علم استفاده از ممکنات » است در قلمرو « زمان » قرار دارد، زیرا که همهء قوانین و وسائل آن، به زندگی جسمانی و برونی آدمیان مربوط است و عبارت «استفاده از ممکنات » ناظر به همین معنی است
و برعکس، جای « هنر» در حیطهء « تاریخ» است، چرا که نه تنها همه اصول و ضروریاتش از حیات معنوی و درونی بشر پدید آمده، بلکه هدفش ـ در ضمیر نا آگاه انسانی ـ غلبه بر دوصفت اصلی زمان، یعنی یکنواختی و گذرایی بوده است
و از همین روست که هر اثر بزرگ هنری، در اوضاع و احوالی یگانه و تکرار ناپذیر آفریده می شود و در همهء اعصار، پایدار می ماند و به همین سبب: « بی مانند » ( ضد یکنواخت) و جاودان (ضد گذرا) است
پس هنرمند نیز، به تبع «هنر»، در حیطهء « تاریخ » زیست می کند و به ضرورتهای آن پاسخ می گوید و برخلاف او، سیاستمدار، به تبع « سیاست»، در قلمرو « زمان» بسر می برد و به مقتضیات آن جواب می دهد  نادر نادرپور


به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن. جبران خلیل جبران


 ملت ها احکام صحیح خود را از تاریخ دریافت می دارند. ژرژ هگل


زمین روزی از آن ابرانسان می شود . فردریش نیچه


یک آموزگار می تواند با رفتار و گفتارش کشوری را دگرگون سازد . اُرد بزرگ


انسان ترکیب عجیبی است و در عین ناچیزی خود را برتر از همه می شمارد . اشتیل


برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم . ارد بزرگ


خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دل آزرده شود ، هرگز دل نمی بندد . بزرگمهر


مردی که اشتباه نکند ارزش کارهای بزرگ را نخواهد داشت . ادوارد فیلیپس


پیامد دانایی ، پذیرفتن بار ساماندهی دیگران است .  اُرد بزرگ


حتی از میان پر دلترین کسانمان چه اندک اند آنان که دانایی خویش را تاب توانند آورد . فردریش نیچه


تمرکز در معنای اصلی و درست کلمه توانایی دقت و توجه ذهن روی یک موضوع واحد است. کمار


شعر راستین ، انکار بی داد است. بودلر


کسی که بخشش می کند زمانی به نشاط واقعی دست می یابد که پس از جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که عطای وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است . جبران خلیل جبران


افکار ما بسان درختان نارنج در گلدان نگهداری می شوند . به نسبت بزرگی گلدانی که ریشه های آنها را در خود زندانی دارد رشد می کند .  بولور


دل کیهان را اگر بگشاییم این سخن را خواهیم شنید " هر کنشی واکنشی را در پی دارد " پس بر این باور باشید ! همه کردار ما چه خوب و چه زشت ، بی بازگشت نخواهد بود . اُرد بزرگ


مردمان غالباً نقص دلیل خویش را با خشم می پوشانند . آلجر


درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم .  جبران خلیل جبران


فرومایگان پس از پیروزی ، همآورد شکست خورده  خویش را به ریشخند می گیرند . اُرد بزرگ


خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد . بزرگمهر


میان انسان و شرافت رشتۀ باریکی وجود دارد و اسم آن قول است .توماس براس  


اندرز پیران ، بیشتر زمان ها مملو از خون و درد است که بدبختانه جوان از فهم آن ناتوان است . اُرد بزرگ


خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد .تنسون 


بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است . بزرگمهر


روز های خوش برای کژاندیش بسیار کوتاه و روز کیفر بسیار دراز . اُرد بزرگ


انسان همان جایى است که تصمیم مى گیرد باشد. سارتو


هر آنکه خردمندتر است  اهریمن بیشتر به او حمله می کند . در میدان جنگ و آورد او هزاران فتنه و افسون کشته شده را خواهی دید . اُرد بزرگ


ستون تمدن , کتاب و مطبوعات است. پلو تارک